These faceless or defaced children in Zohreh Khaleghi's painting, dedicated to New Orleans Children Hospital, are standing in front of nocturnal back drop , covered in bloody dress and silently screaming in deep desperation. No one is to hear them in far-flung days and night . No one left in history to listen to them nor witnessing their misery. You call then children of pain and sorrow . They have no game to play. They are games to be played upon by ruthless, slave takers, blood thirsty patriarchs , coming from hell , looking like devils or their version in contemporary era with unheard names which is the namesake of Killers. I mean Killers , with capital K...what else there is to howl in this vast wilderness. How much longer to cry ?! O Shakespearean men and women of dark ages !
TARJOMEHA/WORLD CENTURY POETS STARTED BY MY TRANSLATION OF A POEM BY LI PO IN 1337/1958 PUBLISHED IN PARVAZ MAGAZINE IN TEHRAN ,AND CONTINUED THROUGH DECADES IN FORM OF BOOKS OR IN LITERARY MAGAZINES OF IRAN AND THE IRANIAN WORLD.THE CLIMAX OF THESE WORKS APPEARED IN KETABKHANEH YE SHER E JAHAN/LIBRARY OF WORLD POETRY, LEFT WITH PUBLISHER ELM IN 1369/1990 BEFORE MY SECOND IMMIGRATION,THIS TIME FOR GOOD.--DR FARAMARZ SOLEIMANI,M.D.
Monday, July 14, 2014
WCP:OCTAVIO PAZ:EYE
اكتاويو پاز : چشم
Tus ojos son la patria del relámpago y de la lágrima,
silencio que habla,
tempestades sin viento, mar sin olas,
pájaros presos, doradas fieras adormecidas,
topacios impíos como la verdad
OCTAVIO PAZ
Posted by Jorge Benlloch
EL OJO
silencio que habla,
tempestades sin viento, mar sin olas,
pájaros presos, doradas fieras adormecidas,
topacios impíos como la verdad
OCTAVIO PAZ
Posted by Jorge Benlloch
EL OJO
Monday, March 31, 2014
WCP:LORCA:DESEO
*Deseo
Sólo tu corazón caliente,
y nada más.
Mi paraíso un campo
sin ruiseñor
ni liras,
con un río discreto
y una fuentecilla.
Sin la espuela del viento
sobre la fronda,
ni la estrella que quiere
ser hoja.
Una enorme luz
que fuera
luciérnaga
de otra,
en un campo
de miradas rotas.
Un reposo claro
y allí nuestros besos,
lunares sonoros
del eco,
se abrirían muy lejos.
FEDERICO GARCIA LORCA
فدریکو گارسیا لورکا / فرامرز سلیمانی
تنها قلب گرم تو
و نه دیگر هیچ
بهشت من دشتی
بی بلبل
یا چنگ
یا رودی فروتن
و چشمه یی کوچک
بی مهمیز باد
بر برگان
بی ستاره یی
خواهان برگ بودن
نو ری عظیم
که باشد
نور
دیگری
در دشت
نگاه های گردان
آرامشی روشن
که بوسه ها مان
واگوی
ماه آوازه خوان
در دوردست بال می گشایند
و قلب گرم تو
و نه دیگر هیچ
Saturday, March 29, 2014
WCP:LORCA
El diamante de una estrella
ha rayado el hondo cielo,
pájaro de luz que quiere
escapar del universo
y huye del enorme nido
donde estaba prisionero
sin saber que lleva atada
una cadena en el cuello.
Cazadores extrahumanos
están cazando luceros,
cisnes de plata maciza
en el agua del silencio
GARCIA LORCA
ha rayado el hondo cielo,
pájaro de luz que quiere
escapar del universo
y huye del enorme nido
donde estaba prisionero
sin saber que lleva atada
una cadena en el cuello.
Cazadores extrahumanos
están cazando luceros,
cisnes de plata maciza
en el agua del silencio
GARCIA LORCA
Wednesday, January 29, 2014
WCP:OCTAVIO PAZ:FREEDOM+DAWN
اکتاویو پاز
ترجمه احمد شاملو
آزادی
کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهیدست میاندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگها میاندیشیدم که برهنه بر پای ایستادهاند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم
که خاطرهام را زنده نگه میدارد،
به آن چیزهای بیربط که هیچ کسشان فرا نمیخواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابههنگام
که زمان از ورای آنها به ما میگوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را
و در سر میپروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان میزید.
قافیهیی که با هر واژه میآمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ میخواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
□
آزادی به بالها میماند
به نسیمی که در میان برگها میوزد
و بر گلی ساده آرام میگیرد.
به خوابی میماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوهی ممنوع میماند آزادی
به گشودن دروازهی قدیمی متروک و
دستهای زندانی.
آن سنگ به تکه نانی میماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگها به پرندهگان.
انگشتانت پرندهگان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمیآید
---
ترجمه احمد شاملو
آزادی
کسانی از سرزمینمان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهیدست میاندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ
و به آن سنگها میاندیشیدم که برهنه بر پای ایستادهاند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.
به آن چیزهای از یاد رفته میاندیشیدم
که خاطرهام را زنده نگه میدارد،
به آن چیزهای بیربط که هیچ کسشان فرا نمیخواند:
به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابههنگام
که زمان از ورای آنها به ما میگوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که بازمیآفریند خاطرهها را
و در سر میپروراند رویاها را.
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و
نوری که در زمان میزید.
قافیهیی که با هر واژه میآمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ میخواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
□
آزادی به بالها میماند
به نسیمی که در میان برگها میوزد
و بر گلی ساده آرام میگیرد.
به خوابی میماند که در آن
ما خود
رویای خویشتنیم.
به دندان فرو بردن در میوهی ممنوع میماند آزادی
به گشودن دروازهی قدیمی متروک و
دستهای زندانی.
آن سنگ به تکه نانی میماند
آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی
آن برگها به پرندهگان.
انگشتانت پرندهگان را ماند:
همه چیزی به پرواز درمیآید
---
«پگاه»
دستها و لبهای باد
دل آب
درخت مورد
اردوگاه ابرها
حیاتی که هر روز چشم بر جهان میگشاید
مرگی که با هر حیات زاده میشود…
دل آب
درخت مورد
اردوگاه ابرها
حیاتی که هر روز چشم بر جهان میگشاید
مرگی که با هر حیات زاده میشود…
چشمانم را میمالم
آسمان زمین را درمینوردد.
آسمان زمین را درمینوردد.
«اکتایو پاز»

Tuesday, December 17, 2013
WCP:LORCA
Todas las rosas son blancas,
tan blancas como mi pena,
y no son las rosas blancas,
que ha nevado sobre ellas.
Antes tuvieron el iris.
También sobre el alma nieva.
La nieve del alma tiene
copos de besos y escenas
que se hundieron en la sombra
o en la luz del que las piensa
GARCIA LORCA
tan blancas como mi pena,
y no son las rosas blancas,
que ha nevado sobre ellas.
Antes tuvieron el iris.
También sobre el alma nieva.
La nieve del alma tiene
copos de besos y escenas
que se hundieron en la sombra
o en la luz del que las piensa
GARCIA LORCA
Wednesday, December 11, 2013
WCP:LORCA
El presentimiento
es la sonda del alma
en el misterio.
Nariz del corazón,
que explora en la tiniebla
del tiempo.
Ayer es lo marchito.
El sentimiento
y el campo funeral
del recuerdo.
Anteayer
es lo muerto.
Madriguera de ideas moribundas
de pegasos sin freno.
Malezas de memorias
y desiertos
perdidos en la niebla
de los sueños.
GARCIA LORCA
es la sonda del alma
en el misterio.
Nariz del corazón,
que explora en la tiniebla
del tiempo.
Ayer es lo marchito.
El sentimiento
y el campo funeral
del recuerdo.
Anteayer
es lo muerto.
Madriguera de ideas moribundas
de pegasos sin freno.
Malezas de memorias
y desiertos
perdidos en la niebla
de los sueños.
GARCIA LORCA
Subscribe to:
Posts (Atom)

